پیدا





وظایف ما در مورد :(10)

درخواست حذف اطلاعات

مسئولیّت اصلی و اصیل ما تنها یک چیز است و آن در یک کلمه: «تجدید بنای مکتبی و مسلکیِ با بینشی شیعی و بر اساس کتاب،سنّت،علم و زمان».آنچه نسل جوان و بصیر ما را آسیب پذیر کرده است،یکی نداشتن ایمان و ایدئولوژی،و دیگری تسخیر شدن به وسیلهء ایمان و ایدئولوژی دیگران است.در آن صورت،جوان ما یک ط ء راحت الحلقوم در کام امپریالیسم و استعمار معنوی و فرهنگی و اخلاقی می شود و یک مقلّد مهوّع میمون واری که هر سازی کوک کنند،می د و «من تشبّه بقوم فهو منهم»! یعنی هر خودش را به قومی شبیه کند،پس یکی از آنها خواهد بود. آنچه برای ما اساس و آرمان است،ایمان و ارزش است،یعنی آنچه به آدمی جهت می دهد و به زندگی معنا می بخشد و می آموزد که:«بودن» چرا؟ و «زیستن» چگونه؟ این که: «دیگر عصر ایدئولوژی گذشته و اکنون دوران،دوران برتری تکنولوژی است»،توطئهء خطرناک قدرتمندان چپ و راستی است که از ایمان هراس دارند و می کوشند تا خیانت های خویش را به مبانی اعتقادی و ارزشهای انسانی،توجیه کنند و برای این کار،هر دو قطب شرق و غرب،بر اصل «پیشرفت و توسعه»،تکیه ای آرمانی می کنند.پیشرفت و توسعه،این نقاب فریبنده ای که امروز در پس آن،جنایتهای هولناکی صورت می گیرد و عزیزترین ارزشهای قدسی انسان پایمال می شود. آنچه برای ما آموزنده و سخت شورانگیز و در عین حال،متن اصلی و رس آن است،تغییر انقل ارزشها و آدمها و رابطه ها و خلق روح های بزرگ و دیگرگونه و بینشهای تازه و جهت گیری و مسئولیّت و درد و راه و آرمان و اساسا فهم نوین جهان و انسان و زندگی و تاریخ است که در آن نیم قرن نخستین و به ویژه در ربع قرن اوّلیّهء بعثت پدید آمد و حاکی از خلق انسانی تازه و نژادی تازه و ب ا ایستادن انسانی با روح و بینش و ارزشهای تازه بود. ،لیاقت استثنائی و شگفتی در صحنهء پیکار فکری و جدل دارد و نشان داده است که هرگاه مورد حمایت قدرت ها قرار گرفته،به انحطاط رفته و مُرده؛و هرگاه مورد حمله واقع شده،جان گرفته و ح تهاجم پیدا کرده. ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(11)

درخواست حذف اطلاعات

مسئلهء مسئولیّت و رس برای امّت وسط،مسئله ای وجودی است که فلسفهء حیات و جهت عمر و تمام هستن وی را حکایت می کند و همهء لحظه های شب و روز زندگی و خور و خواب و کار و فراغت و شه و احساس و حتّی هر پلک زدن و هر نبض کوفتن وی را پر می سازد و برای او،کار اجتماعی از کار شغلی،زندگی خصوصی از زندگی فکری و ،و مشغولیّت اقتصادی از مسئولیّت اعتقادی قابل تفکیک نیست و بدین گونه است که می توان فهمید که چگونه در فرهنگ ی،هر کاری،حتّی«خواب مؤمن»،عبادت تلقّی می شود. ،در شرایط فعلی که سایر مکاتب مدّعی،مانند لیبرالیسم و کمونیسم و مار یسم و ... به بن بست رسیده اند،بعثت مجدّد خود را پس از یک دوران طولانی رکود،آغاز کرده است.در چنین شرایطی،یک گام برداشتن،یک فریاد برآوردن،یک دینار ج و حتّی یک کلمه گفتن،همچون صدائی در کوهستان،انعکاسی ده ها و صد ها و هزار ها برابر دارد و طنین آن تا انتهای تاریخ،دامن می کشد... مهم ترین رویداد و درخشان ترین موقعیّتی که در سالهای اخیر اتّفاق افتاده است،تبدیل از صورت یک«فرهنگ»به یک«ایدئولوژی»در میان روشنفکران،و از «سنّت های جزمی مؤروثی» به «خودآگاهی مسئولیّت زای انتخ » در وجدان مردم می باشد. در مذهب ما،هر جوانی در همان روزی که به سنّ تکلیف می رسد و اعتقاد به توحید و نبوّت و معاد و نیز اقامهء و ...بر او واجب می شود، دقیقا از همان روز،امر به معروف و نهی از منکر و جهاد و تولّا و تبرّا نیز برایش وظیفه میشود.به تعبیر مولی علی(ع):از ایمان به عمل استدلال می شود و از عمل یه ایمان. نیاز به گفتن ندارد که ،جز و امثال هیچ را ندارد.ما باید خودمان برای خودمان کاری ،دوائی برای دردمان،قوّتی برای گرسنگی مان!مشخّص است که چه رس سنگینی بر دوش های ناتوان مان نهاده اند؟واقعیّت نه این است که:کاری تا بمانیم،بلکه برع ،بمانیم تا کاری ! ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(12)

درخواست حذف اطلاعات

شهادت،آشکار حقایقی است که پنهان می کنند و پوشیده و انکار.و شهید با مرگ خویش، ء این فریب را بر چهرهء دُژخیم میدرد که: شهادت دعوتی است به همهء نسلها در همهء عصرها که اگر می توانی بمیران:یعنی جهاد،و اگر نمی توانی بمیر:یعنی شهادت. شهید با مرگ خویش،رس ی را انجام می دهد که مجاهد با میراندن دشمن.پس شهادت،رس حقّ پرستان در عصر نتوانستن هاست. از خون حسین(ع)،افیون و ی ساخته اند و از مفهوم صبر نیز ،قرص خواب و وا ن مرگ و داروی بیهوشی،تا راه و چپاول و جنایت،پیش پای تاتارهای غارتگر و ویرانگر و آدم کش هموار گردد و خانه برای ورود ها امن و آرام باشد و نمرودها در خدائی و قارون ها در غارت ،خیالشان راحت باشد و مطمئنّ،که از هیچ صدائی بر نمی خیزد و ی لب به اعتراض نمی گشاید... تو می توانی «هرگونه بودن» را که بخواهی،باشی و انتخاب کنی؛امّا انتخاب تو در چارچوب و محدودهء «انسان بودن» محصور است.با هر انتخ ،باید انسان بودن نیز همراه باشد؛وگرنه دیگر سخن گفتن از و انتخاب،بی معنی است،زیرا که این کلمات،ویژهء خداس و انسان،و دیگر هیچ ،هیچ چیز.انسان بودن یعنی چه؟انسان موجودی است که آگاهی دارد(به خود و جهان)و می آفریند(خود را و جهان را)و تعصّب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و همیشه جویای مطلق است. زین العابدین،فرزند حسین (علیهماالسلام)و وارث شهادت،مردی بود که از نعمت «خوب مردن» نیز در زندگی محروم بود.این هم درد کوچکی نیست که مردی مشتاق مرگ خوب،مردن در راه آرمان و ایمانش باشد؛اما لجن مالَش کنند و آرمان و ایمان او و دهانش را ببندند تا فریادی برنیاورد.چه خفقان طاقت فرسائی است! برای ما آنچه مهمّ است،انجام وظیفهء انسانی و تعقیب راه خدائی است.اگر پیروز شدیم دعا می کنیم که از ستم و حقّ کشی و غرور در امان بمانیم.اگر هم ش ت خوردیم،از تب اری و ذلّت مصون باشیم و شهادت ارزانی مان باد! ... پایان ...



خودسازی در جهت ساختن جامعه:(1)

درخواست حذف اطلاعات

نمونه ها و الگوها با زندگی خودشان و نیز وجود و بودن شان،مسیر درست را نشان می دهند و ارزش این کار نیز برای عقیده،از هزار کتاب و هزار سخنرانی و ...بیشتر است.ما نقش نمونه سازی را پیش از همهء فرقه های مذهبی دیگر،در تشیّع می شناسیم.تکیه ای که به و ت می کنیم،بر اساس همین اعتقادمان است. امید دیگری هم که هست این است که ،جوهر و قدرت و استعداد انسان سازی و ساختن انسان ایده آل خودرا حتّی در بدترین شرایط و بدترین جوّی که الآن حاکم بر انسان می باشد،همچنان حفظ کرده است.جالب تر و زیباتر از ایجاد افراد نمونه،ایجاد بیت نمونه است...این نه تنها یک موفّقیّت بزرگ انسانی به حساب می آید،یک مسئولیّت بزرگ اجتماعی هم به همراه دارد... آدمهائی که همیشه با کتاب و فکر و ... تماسّ دارند،در معرض این خطرند که کم کم از واقعیّت های نسلشان و زمانشان و جامعه شان دور بشوند،بریده شوند،ذهنی بشوند و فقط با کلمات و خیالات کتابهایشان داشته باشند و بعد،اندک اندک زبان شان،احساس شان،دردهایشان،بینش شان،از آنچه در پیرامون و محیط شان میگذرد،فاصله بگیرد. مثل هر عقیدهء دیگر،تا وقتی در پوستهء جامد مؤروثی و بی مسئولیّت فردی اش مطرح است،تا وقتی که در رابطهء بین فرد و خدا و بین زندگی فردی و آ ت مطرح است،از جهت آنکه به صورت یک نیرو نیست و چون به صورت یک قدرت در زمان،مطرح نمی شود،دشمن ندارد،جلویش باز است و ی به حسابش نمی رسد.درست مثل کشوری که نفت ندارد،طلا هم ندارد و کائوچو هم ندارد و بنابراین خیالش از شرّ استعمار راحت است. این نوع ،برای قدرتها ضرری ندارد و حتّی برای سرگرم تودهء مردم به کار می آید و این برای هر قدرتی که روی کار باشد،مفید است. ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(7)

درخواست حذف اطلاعات

مذهب نیز یک ایدئولوژی است.ایدئولوژی،ادامهء غریزه است در انسان.علم هدایت است و شیوهء زندگی و نیروی راه و جهت ی و مکتب و هنر خودسازی. تمامی تاریخ به سه شاهراه اصلی می پیوندد: ،عد ،عرفان.اوّلی،شعار انقلاب کبیر فرانسه بود و به سرمایه داری و فساد کشید.دوّمی،شعار انقلاب اکتبر بود و به سرمایه داری تی و جمود منتهی شد.و سوّمی،شعار مذهب بود و به افه و خواب رسید.پس کار اصلی هر روشنفکر واقعی و بصیر در این جهان و در این عصر،یک مبارزهء بخش فکری و فرهنگی است برای نجات انسان از منجلاب وقیح سرمایه داری و استثمار طبقاتی،نجات عد اجتماعی از چنگال خشن و فرعونی دیکتاتوری مطلق مار یستی ،و نجات خدا از قبرستان مرگ آمیز و تیرهء تحجّر دینی!و این میسّر نیست مگر با کاری گونه در میان قوم و عصر خویش. نیچه: ی که در زندگی اش «چرا» ای دارد،با هر «چگونه» ای خواهد ساخت. این یک اصل رایج دیالکتیکی در حرکت معنوی انسان است که وقتی یک حقیقت نسبی در تضادّ با یک باطل مطلق قرار می گیرد،چهرهء یک حقیقت مطلق را می یابد.تحلیل دیالکتیکی پدیدهء غُلُوّ و مذهب علی اللّهی در تاریخ این است که علی،آنتی تز حاکم است.در برابر منحنی خلافت و سلطنت،که از مراحل«غاصب-ظالم-فاسد،ابلیس»می گذرد،علی به عنوان آنتی تز این خلفا و سلاطین - از شیخین تا معاویه و یزید و ...متوکّل و هولاکو و... - در مسیر منحنی ت،مراحل برحقّ،عادل،معصوم و الله را در ذهنیّت توده ها و طبقات قربانی حکّام می پیماید. در دورهء رنسانس،اروپا تا از زیر س وش واحد فکری رها شدچنین شتاب گرفت و جهان را مسخّر خویش ساخت. در مقولهء ،ظاهرا هر حق دارد هر کاری د؛امّا عملا تنها انی از این حقّ عامّ بهره می گیرند که توانائی و تمکّن کار را بیشتر دارند. ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(8)

درخواست حذف اطلاعات

سوگند به عصر!کدام عصر؟بعد از ظهر یا مطلق زمان؟هر دو درست است؛امّا من عصر را خیلی ساده،زمانی را که در آن قرار داریم می فهمم.عصر من،مقدّس ترین حقیقتی است که مرا در آن،مسئول ایمان و عمل می کند و ما را که در این ایمان و عمل مشترکیم،مأمور می سازد که به حقّ،به صبر دعوت کنیم و دعوت شویم! میتواند زیربنای یک مکتب فکری اجتماعی و منطقی مترقّی و سازنده و هماهنگ با پیشرفت امروز بشریّت و روح علمی و آرمانهای انسانی انسان خودآگاه مسئول و متحرّک و جلودار باشد... شه های فردا،ادبیّات فردا و بینش روشنفکران فردای ما،دیگر بیزار از مذهب نخواهد بود.مذهب از قبرستان به شهر،باز آمده است و از پیرامون ضریح های مطهّر،به متن زندگی و از ته بازار به قلب و از مجموعهء شعر و شعائر و دعا و ثنا و گریه و زاری و تکرار مکرّرات و اوراد و اذکار مبهم عادت شدهء بی ثمر،به صورت یک ایمان خودآگاه جوشان سازندهء به حرکت درآورنده ای که قدرت ایجاد می کند و تهضت و بیداری میدهد و ارزش می آفریند و نسلی نو و عصری نو می سازد. فردا دیگر ورد خوانی و دعانویسی و جادو جنبل نیست، قرآن و نهج البلاغه است.تشیّع فردا دیگر تشیّع شاه سلطان حسین صفوی نیست،تشیّع حسین(ع) است.مذهب فردا دیگر مذهب جهل و جور و تعصّب و عوام زدگی و کهنگی و تلقین و عادت و تکرار و گریه و ضعف و ذلّت نیست،مذهب شعور و عدل و آگاهی و و نهضت و حرکت انقل و سازندگی و علم و تمدّن و هنر و ادب و جامعه و مسئولیّت و پیشرفت و نو شی و آینده گرائی و تسلّط بر زمان و بر سرنوشت تاریخ است... هر آنچنان می میرد که زندگی می کند؛هر آنچنان که در بیداری است،خواب می بیند! ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(9)

درخواست حذف اطلاعات

اساسا زندگی چیست؟نان، ،فرهنگ،ایمان و دوست داشتن! و اینچنین شما را امّة وسط،یعنی گروهی پیشاهنگ در وسط گود،نه در خود فرو رفته و از بستر زمان پرت افتاده و از جمع خلایق و از عرصهء کشاکش و حرکت و نبرد و شه ها و فرهنگ ها و تمدّنها و توطئه ها و سازندگی ها گوشه گرفته،بلکه در وسط معرکه و میانهء میدان و قلب زمان و بحبوحهء حوادث ایّام،قرار دادیم تا در پیش روی مردم جهان،نمونه باشید و الگو و سرمشق و در پیش روی شما آن صاحب رس ،نمونه و سرمش و الگویتان باشد. در این راه صعب و طولانی و خطیر،وسیلهء کار و نشان دهندهء راه چیست؟در سورهء حدید معرّفی کرده است:کتاب،ترازو و آهن!مکتب فکری،برابری و قدرت.پس دیگر چه مانده است؟مشکل چیست و مانع راه کدام؟خودت! بی رنجی،مرگ است و شادی مدام،جهل.بودا زندگی را انبوهی از رنجها می بیند؛اما قرآن[درسورهءبلدآیهء4] تصریح می کند که:«مسلّم است که آدمی را در رنج و سختی آفریدیم». بودا رستگاری را در رهائی از رنج می بیند؛امّا ،برع ،رستگاری را در صیقل خوردن و گداختن و خوب پروردن رنج.رنج نیروئی است که آدمی را از پوسیدن در مرداب آرامش و رفاه و بی خبری مانع میشود.روح را بر می انگیزد تا همچون لایهء رسوبی سیل بر روی خاک،سفت و خشک و مانند سفال نشود.بودا می خواهد که طلای غشّ دار و فولاد خام را از کوره نجات دهد!اما می خواهد آنها را در کوره،بپروراند. دعوت من به «بازگشت به خویش»،از سر کهنه پرستی و گذشته گرائی نیست؛بلکه به خاطر وحشت از تبدیل یک روح شرقی است به یک هیکل غربی. چگونه از به ای که یومیّه،ولایت علی،مصائب اهل بیت(س) و شهادت حسین و اسارت زینب و ...کالاهای بازارشان است و اجناس دکّانشان،می توان انتظار داشت که زیبائی های روح و معراج های شه و بی کرانگی وجود و تعالی جایگاه علی(ع) را بتوانند فهم کنند؟ ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(6)

درخواست حذف اطلاعات

هرگاه میدیدم که دوستی،راه خدا و فردا و زهد و تقوی پیش گرفته و غرقهء حالات عرفانی و عروج شده و دلش را به عبادت صیقل میدهد و جانش را به آتش عشق،گدازان میسازد و به راستی که صفا و بی غشّی و طهارت وجودی یافته و در درونش بهشت شکفته و یاد خدا و سرنوشت نهائی حیات و عشق به ارزشهای خدائی و ملکات انسانی از او یک انسان متعالی و وجود صافی ساخته،گاه وادار می شدم که به گریبانش درآویزم که:ای روح ملکوتی!ای آئینهء ملکات!ای که آنهمه بلندی ها را در آسمان می بینی و اینهمه زیبائی ها را در درون خود می ی ،چگونه است که چشمت از دیدن اینهمه فاجعه که در زمین می گذرد،گوشَت از شنیدن این همه ضجّه که از پیرامونت بر میخیزد،کور و کر است؟ عشق،بدون و عد ،صوفیگری موهوم است و عد ،بدون و عشق،زندگی گلّه وار در اصطبل های مدرن دامداری های پیشرفته است و ،بدون عد و عشق،لش بازی است و تنها در تجارت و تحقّق دارد... ارزش و عمق و اص هر کاری به میزان خودآگاهی،رشد شخصیّت و سرمایه و غنای فرهنگ و فکر آدمی وابسته است... عالی ترین درجهء شهادت و ایثار و اخلاص،نه تنها گذشتن از مال و جان،که گذشتن از رشد و تکامل وجودی و معنوی و علمی خویش است و ایستادن برای پرداختن به مردم و حرف زدن با آنها و پاسخ گفتن به نیازهای ابتدائی و عادی زندگی شان. این فاشیست ها و راسیست ها هستند که «ملّیّت» را یک مکتب ایدئولوژیک می سازند تا از آن،حربه ای برای مبارزه با ایدئولوژی یا ایدئولوژی های خاصی که با آنها سرِ جمگ دارند،بتراشند و برع ،مخالفان ملّیّت نیز،از ایدئولوژی خاصّ خویش،خنجری می سازند که با آن،ملّیّت را نابود کنند و این هر دو،آگاهانه یا ناآگاهانه،از سر غرض یا مرض،به هر دوی اینها خیانت می کنند.ملیّت یک «واقعیّت» است و ایدئولوژی،یک «حقیقت».اوّلی «چگونه بودن» انسان را حکایت می کند؛امّا دوّمی،«چگونه باید شدن» انسان را. ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(4)

درخواست حذف اطلاعات

هرچند که خداوند،حافظ دین خویش است و نباید برای از دست رفتن آن دلسوزی کرد؛امّا ما برای خودمان و آیندهء دینی خودمان باید دل بسوزانیم که مبادا فردا نسلی پوک و پوچ بر سر کار بیاید و مردم ما را تشکیل دهد. به بهانهء دعا و شفاعت و توسّل به اهل بیت(علیهم السلام)،این مردم را به سگ بودن دعوت می کنند و پیروان راه و رسم علی و حسین و زینب(سلام الله علیهم)را به صورت سگان علی و حسین و زینب در می آورند و حتّی چهار دست و پا روی زمین راه رفتن و «عوعو» ! انگار- العیاذ بالله – اهل بیت رسول الله(ص)،خانواده ای ارمنی هستند که سگ دوست داشته باشند و سگ در خانه راه دهند و نگاه دارند!!!آنهم انسانهائی که به جای معرفت و کمال و عمل و جهاد و حرکت و ایثار و خدمت،برای نجات خود و جلب شفاعت معصومین(ع)،دُم بجنبانند و عوعو کنند و تملّق گویند! مگر نه اینکه انسان دارای مقام خلافت خدائی است و امانتدار خاصّ خدا و مسجود فرشتگان و مأمور به اینکه خُلق و خوی خداوندی بگیرد؟آ چه معنائی دارد این همه ذلّت و پستی و تملّق و تشبّه به حیوانی نجس مثل سگ؟؟؟!!! به بن بست رسیدن روشنفکران این عصر و ش ت علم در این ادّعا که جانشین شایستهء مذهب شود و سر در آوردن آن از سلاح اتمی و ناتوانی ایدئولوژی ها و بویژه،آشکار شدن نارسائی ها و کژی های غرب و شرق،نوید تولّد دوبارهء و بعثت ی وجدانها را در این عصر می دهد. یکی دیگر از علل و عوامل این بازگشت به سوی خدا و جست و جوی ایمان در این نسل،این است که دیگر مذهب را از های زشت و کهنهء ارتجاع نمی بیند. هائی که صدها لکّهء تیره و چرکین ریا و تخدیر و جهل و تعصّب و افه و توجیه و محافظه کاری و ...نمی بیند؛بلکه ایمان،بی نقاب و بی ،چهرهء زیبا و روشن خویش را نمایانده است. ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(5)

درخواست حذف اطلاعات

کار برای مردم و کار در راه آگاهی و حرکت اجتماعی – به خصوص در جامعه ای یخ بسته و سنگ شده – اگر خالصانه و اثربخش باشد(نه امور خیریّه ای در کنار زندگی و شغل و لذّت و راحت خود)نیاز به تحمّل محرومیّت و رنج و فداکاری دارد.زمان،زمانی نیست که بتوان مطمئنّ بود که تا آ عمر،همیشه فرصت کار و تلاش به تو می دهند. حرف داریم تا حرف!حرفی داریم که حرف است و حرف هم می ماند.حرفی داریم که عمل میزایاند و بیداری می دهد و رسواگری می کند.و حرفی دارم که خودِ زدنش،عمل است و نیز حرفی داریم که عمل،وسیله ای است برای زدن آن حرف!یعنی حرف،هدف عمل است و عمل،مقدّمه و وسیلهء حرف! پیغمبر(ص) که می جنگد،برای آن است که مانعِ جهل و دیوار جدائی را بردارد تا پیامش را به گوش مردمی برساند که بین او و آنها،قلدران و اشراف و حکّام و سلاتطین و برده داران و ان و بت پرستان و نظامیان ایران و روم مانع شده اند و جدائی انداخته اند.با شمشیر،این ها را کنار می زند تا حرفش را به تودهء مردم آزاد شده بزند. اگر نمی خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی،فقط یک کار کن:بخوان و بخوان و بخوان!!! محتوای «سلام» در ایدئولوژی ما هم قابل تأمّل بسیار است،با توجه به نقش سلام در «روابط انسانی» که خوبترین ارزشهائی را حکایت می کند که انسانهای یک جامعه برای یکدیگر آرزو می کنند و نیز هماهنگی و پیوندی که با جهان بینی،انسان شناسی،ایدئولوژی و فلسفه و غایت زندگی و نظام ارزشها در یک جامعه دارد و نیز تفاوت میان سلامهای ویژهء یک جامعهء فکری و اعتقادی و در رابطهء میان انسانهای متعهّد و آرمانی و سلامهای اتیکتی ویژهء یک جامعهء مدرن و متمدّن،اما حاکی از خواستهای حقیر و فردی و و یا اساسا بی معنی:good morning))،(good afternoon)،good night))...(وسعت جهان بینی را ببین!کوچکتر از روز مَرّگی!)و خنک تر از همه:hello))! البتّه صبّحکم الله بالخیر،مسّاکم الله بالخیر هم ما داریم؛اما عربی هستند،نه ی.وانگهی،کلمهء خیر،بار سنگین تر و ارزشمند تری از:good یا bon به معنی خوب و خوش دارد و گذشته از آن به خدا نسبت داده شده است تا تعالی را برساند. ادامه دارد...



پس از این،جز سکوت سخنی نخواهم گفت(2)

درخواست حذف اطلاعات

و شما ای مردم!ای دوست من،خویشاوند من،ای خوانندهء عزیز نوشته های من!ای که سالها است چشم بر نوک این قلم دوخته اید،تا از آن سخن بشنوید.تا نگاهتان قدم به قدم،کلمه به کلمه،رفتن آن را دنبال کند،و از هرجا می گذرد،به هر جا می رود،پا بر جای پای آن بنهد،و همه جا آن را بدرقه کند؛شما از یک تصویر،تصویرِ در قاب گرفتهء بر دیوار چه می خواهید؟ق که بر دیوار حرم میخکوب شده است،چشمی که بر سنگ قبر شهید گمنامی،برای ابد ثابت مانده است؟ و شما ای گوش هائی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.و شما ای چشم هائی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.و شما ای انی که هرگاه حضور دارم،بیش ترم،تا آنگاه که غایبم؛پس از این،مرا «کم تر» خواهید دید. من اکنون،همچون بهرام که سر در باتلاق فرو برد،و دیگر سر بر نکرد؛و همچون عیسی(ع)که از زمین پر گرفت،و در ء این آسمان فرو رفت،و چیزی نگفت؛و همچون خضر(ع) که در بیابانِ طلب،ناگهان دست موسی(ع)را رها کرد،و بی آنکه اشاره ای کند،سخنی گوید،غیب شد؛ و همچون آن دو قهرمان جنگ جهانی،که از فرودگاه توکیو،در دمادم غروب خورشید با هواپیماهای دو رواز و تیزبالشان برخاستند،و به سوی بستر خونین مغرب،بر روی جادّهء نارنجی نور خورشیدی که جان می سپارد،پر گشودند،و بر روی آینهء آتشین و پر تلألؤ آن،همچون دو «لک» موهوم و مرموز محو شدند؛ من نیز همهء جوشش ها،طغیان ها،تپش ها،سرکشی ها،خواستن ها،عقده ها،احساس ها، شه ها،تلاطم ها،و کشاکش های حیاتم،روحم،ناگهان در چارچوب یک قاب ع منجمد شد،و بر دیوار حرم،بالای سر گور شهیدی گمنام،از خاندان و خویشاوندان علی(ع)،که در این جا به تیغ ستم خلیفه ای مدفون گشته است،میخکوب شد.و چشمانش،چشمانی که چون دو طفل گم کرده مادر،همواره در آوارگی و جست و جو و سراسیمگی و اشک و بی ت و بیم و امید و انتظار و اضطراب می گشتند،و چرخ می خوردند،و بی آرامی می د؛ناگهان بر روی این سنگ لوح خشک شدند،و برای همیشه از بازایستادند،و مردند... هیچ چیز نمی توانم بگویم. هیچ چیز دربارهء هیچ چیز نمی توانم بنویسم... آن چه آغاز شده است،مرا به سکوت واداشته است.احساس می کنم که «پرندهء موهومی شده ام،که وارد فضای بی کرانهء عدم شده است.» ... پایان ...



وظایف ما در مورد :(1)

درخواست حذف اطلاعات

ما مسئولیت آن را داریم که را از صورت سنت های منجمد و شعائر مؤروثی و عادات مذهبی ناآگاهانه و افه های پوچ،که فقط نسل پیرِ خو کرده بدان را می تواند قانع کند و در این صورت،از حرکت زمان و تغییر نهادهای اجتماعی فردا برکنار خواهد ماند،به صورت یک ایدئولوژی مسئولیّت آفرینِ خودآگاه و هدایت کننده طرح کنیم تا نسل فردا و ان تعیین کنندهء زمان و زندگی و فکر و فرهنگ فردا،که تحوّلات اجتماعی را ی می کنند،نه تنها از آن نفرت نکنند و آن را سدّ ارتجاعی و سمّ افی و عامل تضعیف و تخدیر شه ها و اراده ها تلقّی ننمایند،بلکه به قدرت سازندگی و نقش مترقّی و نیروی بیدار کننده و بسیج کنندهء آن ایمان پیدا کنند و به خاطر حقیقت یا لااقلّ مصلحت،بر آن تکیه کنند و به جای مبارزه با آن،به ترویج و تقویت آن بپردازند. وجود عدّهء زیادی افراد مؤمن،موفّقیّت یک ایمان به حساب نمی آید،بلکه ارزش یک ایمان به این است که زندگی کند و رشد و نموّ و تکثیر داشته باشد؛وگرنه مذهبی که به صورت یک موجود منجمد و متحجّر درآمده و عقیم شده است،هرچند در حال حاضر،اکثریّت تودهء عوام بدان وابسته باشند،مُرده است و از دست رفته.زیرا نباید دید که پیروان یک مذهب در یک مملکت،چند میلیون نفر است؛بلکه باید دید که در صحنهء زندگی و زمان و فکر و تحوّل جامعه و تغییر نسل و کُون و فساد عقاید و ارزش ها و فرهنگ ها و نهادهای اجتماعی و سیر تاریخ به سوی فردا،این مذهب حضور دارد یا نه؟ اکنون از چارچوب تنگ قرون وُسطائی و اسارت در کلیساهای کشیشی و بینش متحجّر و طرز فکر منحطّ و جهان بینی انحرافی و افی و جه پرور و تقلیدسازی،که مردم را عوام کالانعام بار آورده بود و روشنفکر را دشمن مذهب و ترسان و گریزان از ،آزاد شده است و ، آزادانه می تواند از کنج محراب ها و حجره ها و تکیه ها و انحصار به مراسم تعزیه و مرگ،به صحنهء زندگی و فکر و بیداری و حرکت و زایندگی پا گذارد و به جای درگیری های بی معنی شیخی با صوفی و سنّی و وه و فلسفی و کلامی و ...به مبارزه با استعمار و ارتجاع و جهل و استثمار و تضادّ طبقاتی و هجوم ارزشهای ضدّ فرهنگی و فلسفه های انحرافی و هنرهای ضدّ اجتماعی و ... روی آورد و با آ ین سلاح های مدرن و مؤثّر زمان،مجهّز باشد و ابتکار هدایت و خلّاقیّت و ویرانگری و سازندگی جامعه را به دست گیرد. ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(2)

درخواست حذف اطلاعات

اگر تشیّع و حقّانیّت آن را صرفا در اظهار بغض و کینه،نسبت به چند شخصیّت تاریخی به نام خلیفه و ...،و نیز اظهار محبّت به چند شخصیّت مذهبی به نام معصوم و منحصر کنیم،البتّه در این صورت،حتّی سلطهء مغول را بر بغداد و سرنگونیحکومت عباسی و نیز سقوط خلافت عثمانی را به دست صلیبی ها،باید پیروزی شیعه به شمار آوریم.اما اگر تشیّع را مکتبی می دانیم که دارای هدفهای انسانی و آرمانهای اجتماعی و طرح زندگی مادّی و معنوی و تشکیل جامعه و طبقات و حکومت و تعلیم و تربیت و روابط طبقاتی خاصّ،در آن صورت،ملاک های ارزی ،به کلّی فرق خواهد کرد:آن وقت،هر عملی که به تحقّق این هدفهای معیّن و متعالی در جامعه از نظر فکری و اجتماعی کمک کند و هر رژیمی که به این طرح ها نزدیک تر باشد،به تشیّع راستین نزدیک تر و هرچه بدان ربطی نداشته باشد یا در جهت ضدّ آن باشد،ضدّ شیعی است. من آن دانشمند یهودی الاصل مادّیگرای کمونیست را که تمام عمرش را علیه جاهلیّت فاشیسم هیتلر و دیکتاتوری استالین و استعمار نظامی سرّی فرانسه،برای دفاع از مردم اسیر الجزایر و جلّادی های صهیونیسم در قتل عام مردم فلسطین،در مبارزه و خطر و فرار و آوارگی زیست و سالها با قدرت قلم و شخصیت علمی اش از مسلمانان الجزایر و فلسطین در برابر فرانسهء ی و یهودی،دفاع های مردانه کرد و جانش را به خطر انداخت،از فلان ی که هرچه فتوا داده است،در راه تفرقهء مسلمین بوده و کوچکترین ع العملی بر علیه جنایات صهیونیسم و ...نشان نداده است،ترجیح می دهم. هائی که تشیّع را به صورت یک «عقدهء روانی» درآورده اند که تمام هدفش،به دست آوردن فرصتی برای سبّ و لعن و یا مدح و منقبت است؛حتی اگر این فرصت و را با شمشیر مغول و کمک صهیونیست ها و همدستی صلیبی ها و صفویّه به دست آورده باشند. من علت تمام این بدبختی و این روح ذلّت پذیری را در دو چیز می دانم:یکی تقیّه در برابر حاکم و دیگری،ریاکاری در برابر عوام.پس آن مجال ظهور حقیقت کجاست؟ ادامه دارد...



وظایف ما در مورد :(3)

درخواست حذف اطلاعات

بزرگترین و قوی ترین و ریشه دار ترین عوامل فرهنگی و تربیتی که ذلّت پذیری و به تعبیر عمیق قرآن،«استضعاف» را در ما پدید آورده و شخصیّت انسانی و اجتماعی ما را به کلّی فلج کرده است،دو عامل است:یکی ادبیّات ما و دیگری مذهب ما. ادبیّات ما مجموعاً عبارت است از آه و ناله ها و زاری و تملّق و چاپلوسی و زوزه های ذلّت آور و رقّت بار عاشق برای جلب معشوق.سابقه ندارد که یک معشوقی برای عاشق خویش،کوچکترین ارزش انسانی قائل باشد. و در نقطهء مقابل،یک عاشقی هم در سراسر ادبیّات ما وجود ندارد که در راهِ طلب،به شخصیّت خود و تلاش و ارادهء خود،تکیه ای داشته باشد.همیشه از راه جلب ترحّم می خواهد در دل معشوق،راهی پیدا کند.عین گدا و سگ،می خواهد بر سر کوی معشوق بایستد تا نظر معشوق را جلب کند... بر خلاف تشیّع واقعی که «عمل به ارکان» را در تعریف «ایمان» وارد کرده است،سایر مذاهب، ایمان را یک امر ذهنی میدانند.البتّه در شیعهء دروغین،هر عمل اصلاحی را در عصر غیبت،محکوم به ش ت می دانند و مغایر با سنّت الهی و جبر تاریخی که طبق این اعتقاد غلط شان،دنیا به سوی جهانگیر شدن فساد فردی و ظلم اجتماعی می رود! اعتقاد به شفاعت نیز درحال حاضر،به این شکل در آمده است که افراد را از ارتباط مستقیم با خدا و امید به اراده و عمل و عبادت و خدمت و ب فضیلت برای رستگاری،محروم و مأیوس ساخته است؛در حالیکه (ص) و ائمّهء معصومین(س)به عنوان سرمشق و اسوه و الگوی متعالی خودسازی و علامت راه و رهنمون هدایت و ب شایستگی نجات ارسال شده اند؛نه ابزار ب نجات ناشایسته از طریق اظهار ذلّت و تملّق و جلب ترحّم به نام شفاعت. در مورد قرآن هم متأسّفانه ادّعا شده است که:اوّلا این قرآن،قرآن راستین نیست!!!؛ثانیا آنچه را هم که الان از قرآن در دست داریم،قابل فهمیدن نیست!!! ادامه دارد...



چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(3)

درخواست حذف اطلاعات

من اکنون ایستاده ام و خود را می نگرم،که دارم از پس تکّهء ابرهای نمودین خویش سر می زنم.طلوع خود را می نگرم،و خود را،به نرمی و رضایت،غرق لذّت و امید،تسلیم «او» می کنم؛«او» که مرا در خود می مکد؛و من همچنان ت می مانم تا تمام شوم! احساس می کنم که آن چه اکنون در من می جوشد،سراپایم را فرا می گیرد،تمام «هستن»ام را،لبریز می کند.همهء لکّه هائی را که از اثر انگشت های طبیعت،بر دیواره های «بودن»ام مانده بود،می زداید.مرا در خود می شوید.دیگرم می سازد.و من،گرم این لذّت دردآمیز تولّد خویش، ت مانده ام. امّا نمی دانی!این که در من فرا می رسد،به عظمت همهء این هستی است؛چه می گویم؟به عظمت ابدیّت است؛به عظمت مطلق است؛و به هراس بی کرانگی!سنگینی آفرینش را دارد و جلال خدا را،و «بودن»من،این قفس تنگ و ناتوان،گنجایش آن را ندارد.احساس می کنم که در خود فرو می شکنم؛نمی دانم چیست؟امّا بی تابم.آن چه در من می جوشد،چنان بی قرارم کرده است،چنان قلبم را می فشرد،که احساس می کنم،یک انجار چیست.احتضار را به طور مداوم در خویش می یابم. این روزها و به ویژه این شب ها – که هم بیش تر با خودم ام و هم بهتر و مأنوس تر – آن سخن عین القضات همدانی،شهید عزیزم را،که در 33 سالگی،«شمع آجین» گشت،نه تنها با فهم ام،که با همهء روح و اعصابم حسّ می کنم که:«قلبم تا حلقوم بالا آمده است».خفقان!خفقان! نمی توانم سکوت را تحمّل کنم.نمی توانم چیزی بگویم،ولی ت خواهم ماند.امّا من،اکنون احساس ی را دارم،که درد جان سپردن را تحمّل می کند؛و می داند که،از آن پس،آرامش است و نجات؛و خسته از رنج زندگی،که«جز احتضاری که یک عمر به طول می انجامد،هیچ نیست»،سر به زانوی معشوق خویش خواهد نهاد؛و سیراب و سرشار،در زیر دست های او که،دو خاموشند،نوازش خواهد شد. یک «شهید»!نمی بینی که،چه شیرین و چه آرام می میرد؟ ادامه دارد...



چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(4)

درخواست حذف اطلاعات

برای آن ها که به «روزمرّگی» خو کرده اند و با خود ماندگارند،مرگ،فاجعهء هولناک و شومِ زوال است،گم شدن در نیستی است.آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است،با مرگ آغاز میشود.چه عظیم اند مردانی که،عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که:«بمیرید،پیش از آن که بمیرید»!؟ چنین می پندارم که در این سوره[سورهء المدّثّر]،مخاطب خداوند،تنها نیست.روی سخن با همهء آنهائی است که «در جامهء خویش» پیچیده اند: «ای به جامهء خویش فرو پیچیده!برخیز!و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن»! طنین قاطع و کَنَندهء فرمان وحی،در فضای درونم می پیچد،و صدای زنگ های این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده است،میشنوم.هجرت آغاز شده است،و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه،در من سر برداشته است،نه یک حریق،که آتش کاروان است!آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد. آتش نرون نیست،آتش ابراهیم است.چه می گویم؟ارمغان عزیز پرومتهء در زنجیر است،پرومته!«پیش آگاه».این هم سرشت«شَمَس»،امّا هم سرنوشت کر ،که پیش از انسان به «آگاهی» رسید.ربّ النّوعی که آتش خدایان را،از آسمان،پنهانی ربود و به زمین آورد،و شب ها و زمستان های زندگی را به آتش کشید. دیگر نمی دانی چه می گویم!بس است. خورشید از ء دریا سر زده است،و من – در حالی که همهء بودنم،تمام زندگی م،به یک «نگریستن» مطلق بدل شده است – چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام؛و همچون شمع – که در «گریستن»خویش،قطره قطره می میرد – من در این «نگریستن» خویش،ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم. دست انرکار آفرینشی دشوار و پرشکوهم.من اکنون،شب و روز،در جست و جوی همهء آن من هائی هستم که این طبیعت بیگانه،به حیله و «بی حضور من»،بر من تحمیل کرده است؛تا همه را در پای «او» - که به اعجاز خویش،به اندرونم پا گذاشته است – قربانی کنم. در خونبهای این اسماعیل،هیچ فدیه ای را نخواهم پذیرفت،که می دانم «خود،حجاب خودم و باید از میان برخیزم». ادامه دارد...



چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(5)

درخواست حذف اطلاعات

چه خوب است آفریدگار خویش بودن!امّا...آسان نیست.بی ت و تلاطم و درد،چنان بر جانم پنجه افکنده اند،و چنان بی رحمانه درونم را در خود می فشرند،که احساس مرگ می کنم.امواج ملتهب و تازه نفس این توفان،چنان بر دیوارهء رگ هایم،قلبم و روحم می زنند،که صدای ش تن استخوان را در اندرونم میشنوم. یکی از دوستانم،که در کار احضار روح است،می گفت:روحی با من تماسّ گرفت و بی مقدّمه گفت:می سوزم.گفتم چرا؟گفت:گناهی بزرگ کرده ام و عذاب می کشم.پرسیدم چگونه؟گفت:از این عالم که در آنم،نمی توان با کلمات شما که از آنِ عالم شما است،و عالم رنج ها و شادی ها و اشیاء و اوضاع شما،سخن گفت.گفتم:به گونه ای بگو که با همین کلمات این جهانی،دنج آن جهانی تو را اندکی احساس کنم.گفت:«پوست کندن زندهء »! راست می گوید،زاست!احساس می کنم که چه می کشد.می فهمم که چه می گوید.تو هم بکوش تا با همین کلمات که ابزار زندگی روزمرّه اند،عذاب را بفهمی.«پوست کندن زندهء »!می دانم که پساز آن،پوست دیگری بر من خواهد روئید.«من اکنون،همچون ماری که از پوست خود به در می آید،از بایزیدی خویش بیرون آمده ام»[اشاره به جملهء معروف بایزید بسطامی- عارف قرن سوّم]. امّا تا آن لحظه که خلقت ثانوی خویش را به پایان برم،با مرگی دست به گریبانم،که طولانی و دردآور است! چه قدر زنده ماندن دشوار شده است!دیوارهای عبوس و مرگ اندود زندگیِ در اینجا،زندگی بدین گونه،لحظه به لحظه،از چهار سو پیش می آیند،و این تنگنا را،هر دم،فشرده تر و تنگ تر می کنند.دیوارها اکنون درست به من رسیده اند،با پوست بدنم تماسّ یافته اند، ام را به سختی می فشرند. باور نمی کنم،هرگز باور نمی کنم،که سال های سال همچنان،زنده ماندنم به طول انجامد.یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل شده است؛و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند،که احساس می کنم خفه میشوم.هیچ نمی دانم چرا؟امّا می دانم دیگری به درون من پا گذاشته است؛و او است که مرا چنان بی طاقت کرده است،که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم؛در خودم بیارامم.از «بودنِ» خویش بزرگتر شده ام،و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی ت ِ فرار!عشق آن سفر بزرگ!... اوه،چه می کشم!! چه خیال انگیز و جان بخش است،«این جا نبودن»! ... پایان ...



پس از این،جز سکوت سخنی نخواهم گفت(1)

درخواست حذف اطلاعات

جلد سوّم این کتاب را دیگر هرگز نخواهم نوشت؛نه می توانم نوشت،نه می توانند خواند،و نه باید نوشت،و نه باید خواند. مگر نه حرف هائی هست برای «نگفتن»؛غیر از حرفهائی که نمی توان گفت،یا خوب نیست گفتنش یا...نه!حرف هائی هست برای «نگفتن»؛و ارزش عمیق هر ی،به اندازهء حرفهائی است که برای « نگفتن » دارد! و کتاب هائی نیز هست برای «ننوشتن».و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کت ،که باید قلم را بشکنم،و دفتر را کنم،و جلدش را به صاحبش پسدهم،و خود به کلبهء بی در و پنجره ای بخزم،و کت را آغاز کنم،که نباید نوشت. جلد سوّم،جلد مشکلی است.از همهء راه ها و بیراهه هائی که تاکنون آمده ام،صعب تر و سخت تر است.باید خود را برای آغاز چنین سفری آماده کنم.قدرت تحمّل و صبرم را افزون تر سازم،و پس از همهء کوشش ها و تمرین ها،از خداوند نیز یاری توفیق بخواهم.هیچ گاه،در آغاز هیچ کاری،سفری،من خود را چنین ضعیف و هراسان احساس نمی کرده ام؛می ترسم.ایمان قوی و اعتمادی که به خود و استحکام و توانائی خود دارد،سست شده است.بر این پاهایم به تردید می نگرم؛که این سرزمین بی انتهای هول انگیز را بتواند به پایان برد.بر این انگشتانم به شکّ می نگرم،که چنین کت را بتواند «ننویسد»! من اکنون احساس می کنم،و از شب پیش،در آن لحظاتی که سر به درون معبد بردم،و چشمم بر آن تصویر بر دیوار افتاد،بر بالای سر قبر آن شهید گمنام؛این احساس همه بودن و وجود داشتن و زندگی ،مرا فرا گرفت،در خود حلّ کرد،محو کرد؛که دیگر یک فیلسوف نیستم؛یک متفکّر مبتکر نیستم؛یک شاعر خیال ش و ظرافت بین نیستم؛یک مبارز نیستم؛یک جوان یا یک پیر نیستم؛یک مرد خوب یا بد،بزرگ یا کوچک،مجهول یا معروف نیستم؛اصلاً یک موجود زنده که نبضش می زند نیستم... یک تصویرم،در یک قالب چوبی،بر دیوار حرم یک زادهء گمنام،که در زیر این منارهء باریک و بلند فیروزه ای،به تیغ خلیفه ای،پنهانی به شهادت رسیده است؛و در اینجا مدفون شده،و ی از سرنوشتش آگاه نیست.چشمان تصویر،فروهشته است،و نگاهش را بر لوح آرامگاه شهید دوخته؛و در حالی که سطوری را که بر لوح حکّ شده است،می خواند،بر آن ثابت مانده،و از حرکت باز ایستاده است.چنین شده است،و چنین خواهد بود،و دیگر هیچ. ادامه دارد...



چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(1)

درخواست حذف اطلاعات

شبی از سال 1337 در مشهد،چنان به وحشت افتادم،که هنوز پس از هفت سال هرگاه به یاد آن می افتم،بر خود می لرزم؛و آن هنگامی بود که ناگهان این سؤال وحشتناک در من افتاد که:«من کدامم؟» چه هراسی بالاتر از این که، ی خود را در درون خویش گم کرده باشد؟چه پریشانی ای بیش تر از اینکه، ی بیگانه هائی را در درون خویش – چه می گویم؟در خودِ خویش،به چشم ببیند،که چنان با خودِ خویش در هم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند،که اکنون من نمی دانم،خود در آن میانه کدامم؟چه وحشتناک!بی ت های من،تناقض های من،بی نظمی های من،همه زادهء این پریشانی است. راست می گفت آن نویسندهء آشنای من،که من چشم هایم همیشه باز است،و «می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ در ا ین دنیا وجود ندارد،که دیدنش به باز تمام چشم بیرزد»! من که احساس می کنم زمین متروک شده است،و شهر خلوت و خانه ها خالی!به وحشت افتاده ام؛از هراس این خلوت سرد،این غربت ت،می گریزم.به خود پناه می برم؛همان خودِ خود که اکنون سر زده است؛کشف کرده ام،و با چهره ای راستین و صمیمی،آن را در کنار خویش می بینم.چه قدر با من مأنوس و آشنا است!خودم است. راست است سخن اوپانیشاد ها که:«در بیرون خبری نیست،هرکه به بیرون چشم بدوزد،در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد.به خود بازگرد؛در آن جا همه چیز خواهی یافت؛زیرا همه چیز در آن جا است.بیرون،ظلمات است.از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد» راست می گفت بودا،نیروانا در درون است.نیروانای بودا،همین«من» است که اکنون،من خود را در آغوش او می یابم.همین خود من است؛خودی که از میان انبوهی از من های نمودین است اج ؛چهره اش را از آلایش ها زدودم.روشن تر شد.شناخته تر شد.اوه!چه زیبا است و چه راستین و چه خوب!همهء خوبی ها و زیبائی ها و جلال ها و تعالی ها و تقدّس ها،همه،در همین است.همین است،و جز او،هرچه هست،کف است و حباب و فریب و دروغ و سراب؛خیال است و بیهودگی.همهء آن گفتن هائی که کلمه نمی یافتند،همهء آن گفتن هائی که چنان بر هم انباشته و در هم فشرده شده بود،که همچون عقده ای راه نفس را بر من بسته بود،و گاه خفقان چنان روحم را در خود می فشرد،که احساس مرگ می .دارد باز می شود،ذوب می شود،دارم راحت می شوم. ادامه دارد...



چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(2)

درخواست حذف اطلاعات

این«من»،اکنون سر زده است،و همچون آتشی سیّال،در من حلول می کند.گرمای آن را هر لحظه بیش تر احساس می کنم.دارم از آن پُر میشوم. یک من فکر می کند؛من دیگری است که احساس می کند؛من دیگری است که عصیان می کند؛و من های دیگر و من های دیگر که همه هستند؛امّا دروغین.منِ راستین دیگر است.کدام؟این جا است که ناچار از گفتن می مانم.نمی توانم.سکوت سنگین و دردبار همین جا فرا می رسد.سکوت ها همه در پایانِ گفتن ها است،و چه راحت و چه موفّقیّت آمیز!و این سکوت در آغازِ گفتن ها است و چه سخت! امیل لودویگ از سکوت های وحشتناکی سخن می گوید،که بتهوون در اثنای سمفونی پرغوغای پنجم خویش نشانده است؛که چنان سنگین است و بی رحم،که – اگر ی گوشِ شنیدنِ آن را داشته باشد – از وحشت،قلبش خواهد ایستاد.راست است.خداوند نعمت بزرگی که به آدم ها داده است؛این است که از شنیدن سکوت،عاجزند؛و از این رو است که همه آسوده و خوش زندگی می کنند.چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است،که به این مردم،آسایش و خوشبختی بخشیده است؛و این نیز یکی از آنها است. من نمی دانم که لائوتزو و نویسندگان اوپانیشادها و بودا و مهاویرا و حتّی عرفای بزرگ خودمان – که آن همه،در جست و جوی آن «منِ» حقیقی و پنهان در خویش،شکنجه دیده اند و ریاضت کشیده اند،تا آن را یافته اند و شناخته اند – چه احساس کرده اند؟ نمی خواهم بگویم آن چه من یافته ام،همان است که آنان از آن سخن می گویند.نمی خواهم بگویم من اکنون،در پسِ من های نمودین خویش،آن چه را یافته ام،همان نیروانا است.آن نیست.امّا می دانم که نیروانای نهفته در من،همین است که اکنون خود را احساس می کنم؛چه،هر ی نیروانای خویش را دارد. من اکنون،در این شه ام که آن چه از پس این نمودهای ناپایدار طلوع کرده است و سراسر مرا فرا می گیرد،چه بنامم؟من؟خدا؟حقیقت مطلق؟وجود مطلق؟مطلق؟نه،دوست ندارم آن را در قالب هیچ نامی اسیر کنم.دوست ندارم آن را با هیچ صفتی،هرچند پاک،بیالایم. ادامه دارد...



اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(2)

درخواست حذف اطلاعات

حتّی وقتی دانشجوئی بودم، اسانی می گفت:«ها!باز رفتی!برگرد؛تو لَش ات را توی کلاس،روی صندلی ها برای ما می گذاری،و خودت را برای که می بری؟کیست که از ما بهتر است؟جلوی اسم فلانی[شریعتی]ستونی در دفتر حضور و غیاب باز کنید؛و وقتی می نویسید حاضر،توضیح بدهید که خودش،یا لَش اش...من اگر بتوانم،همین الان،تو را که جلویم نشسته ای،غایب می گذارم...» و یکی از رفقایم خندید و گفت:«پس شما باید همیشه،از اوّل تا آ زنگ،دفترتان دست تان باشد،و فلانی را هِی حاضر غایب کنید...چون او همیشه در رفت و آمد است!» راست می گفت؛امّا او خیال می کرد که هرکه،با آن دنیا تماسّ دارد،هرکه ن آن جهان غیبی نیز هست؛و گاه گاه به آن جا سری می کشد،حتماً باید عاشق باشد!عاشق ی!او چه می دانست؟و دیگران چه می دانند،که از عشق بالاتر هم هست؛پرشکوه تر هم هست...ایمان است؛ارادت است؛درد است؛نیاز است؛سخن است؛وحی است؛قداست است؛شکوه و جلال است؛عظمت است؛مطلق است؛ایده آل است؛بی کرانگی است؛جاودانگی است؛ایثار است؛فداکاری است؛عشق به وطن عزیز است؛صفای خویشاوند است؛خون قربانی است؛زیارت کعبه است؛ذبح اسماعیل است؛سودای است؛شیفتگی رهائی است؛هوای پرواز است؛هوسِ گریز است؛قفل ش تن است؛معبد است؛محراب است؛ است؛نیاز است؛باغ سرسبز آرزوها است؛قامت بلند شرف است؛گردن افراشتهء غرور است؛نغمهء دلنواز الهام است؛آواز دلنشین پرنده است؛بی ت پرسوز پروانه است؛آرامش پرگداز شمع است؛خلوت ت تنهائی پرغوغا است؛گوشهء پرجمعیّت تنهائی ها است... عشق چیست؟عشقی که می گفت و دیگران می فهمیدند!نمی گویم هیچ،چرا،هست؛من آن را منکر نیستم.امّا پرنده ای زیبا و خوش پرواز و رنگین است،در این باغ پر اسرار و پر اعجاز،که از آن پرندگان زیباتر بسیارند.عشق گل سرخ است؛و در آن جهان که من ن آن جا نیز هستم،جز گل سرخ،گل های خیال انگیزتر و شکوفاتر و معطّرتر بسیار است.گل صوفی نیز هست!گل صوفی از گل سرخ زیباتر است؛عشق سرو است،و آن جا درخت طوبی نیز هست. ادامه دارد...



اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(3)

درخواست حذف اطلاعات

عشق،در آغوش کشیدن است،در آغوش ن است.و در آن جا،در آغوش سوختن است،در آغوش مردن است؛جان دادن است؛و زنده گشتن است.عشق،خوابگاه است؛و در آنجا محراب است.عشق،بستر است؛و در آنجا دریا است.عشق،فراز بام است؛و در آنجا آسمان است.عشق،آسمان است؛و در آنجا ملکوت است.عشق،گرم شدن است؛و در آنجا گداختن است.عشق،خواستن است؛و در آنجا...نمی دانم چیست؟نمی دانم چه بگویم؟کلمات را آن جا راه نمی دهند،که بروند و ببینند و برگردند،و برایت حکایت کنند. ای انسان!ای که با پیام وحی،جز با «کلمة الله»به آن خلوت زیبای غیبی راه نداری!افسوس،افسوس! خوشا به حال محمّد(ص)!که پیش خدا زار گریست؛که کلمات تو،آیات وحی تو،قرآن سبز تو،دلم را بس نیست.مرا بر مرکبی بنشان،و به سفرم بَر،و نشانم ده!من در پس ء این کلمات،از درد حسرت دیدار می میرم؛به نیروی کلماتت،بار سنگین این عرب ها،این بدوی ها،این صحرای سوت و کور آتشناک و عطش خیز را نمی توانم کشید.کمکم کن،مرا ببر!یک لحظه دیدار،سری به نجات،کشیدن است،نجات...نجات...نجاتی!! و خدا نیمه شبی ستاره ریز،حبیبش را بر رفرف شوق نشاند،و از کعبه تا معبد اقصی(دورترین معبد)برد؛و سپس رو به بالایش خواند،به خلوت خاصّ خویش،رفت و رفت و رفت...آسمان ها،طبقات،و اینک نور سبز!نور بنفش...نور کبود...نشانهء حضور!آه!چه وحشتناک و سنگین است!دلم را می فشرد... ام را خفه می کند...«جبرئیل پر می سوزد»! آه که چه راست است!چه داستان های زیبا و خوبی است!چه مذهب قشنگی داریم!چه نازنین و ظریف و خوش ذوق و عمیق و هنرمندی!!این کافران فاسق و فاسد و کج بین چه می فهمند! و من همیشه یک پایم این دنیا است،و یک پایم آن دنیا...گاه اینجایم و گاه آن جا...نه،همیشه آنجایم...امّا همیشه نمی گذارندم که آن جا بمانم.جنازه ام را که پیش مردم این دنیا می گذارم،و خودم و به آسمان پر می کشم؛به آن اقیانوس بی کرانهء غیبی،که از انظار اَحوَلیان عالم پنهان است.شیرجه می روم و می روم و می روم و شنا می کنم و شنا می کنم...تا...می رسم به ء دریا...به!دیگر ساحل پیدا نیست...دیگر گرد و غبار و خاک و گِل پیدا نیست...دیگر اشباح و اشباه آدم ها نیست؛دیگر صدای قهقهه های وقیح و نگاه های چرکین و آروغ های بوناک و خمیازه های هولناک و هیکل های پرچربی و غول پیکر و دیگر جانوران و خزندگان و درندگان و شغالان و چها ایان و کاوان باربردار شنیده نمیشود؛دیده نمی شود؛دیگر هیچ...دنیا تمام شده است... ادامه دارد...



اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(4)

درخواست حذف اطلاعات

دیگر منم و شبستانی پاک،منم و در غرفه ای آبی،کفش آب و سقفش آسمان و دگر هیچ... ء باز دریا...تاق باز بر موج دراز کشیده،و دست ها در زیر سر بالش کرده،خود را به دامن نرم و مهربان آب س ،همراه نسیم شوخ و بازیگر و بس دانک و شیرین کارم،که از بن کاکل صبحی،خود را دمادم به بازی بر من می زند،و مرا به سوی ساحل های دوردست و ناپیدای ابدیّت می برد...چه سفری!چه دنیائی!کجائی ای همسفر سفرهای نیمه شبان خوب من!ای که یادت رفرف شوق من است؛و هر صبحگهی مرا تا بارگاه ملکوت خدا،به معراج هائی شگفت می برد؟کجائی ای ماسینیون من!ای چشمهء جوشان حکمت!ای آفتاب سوزان عرفان!ای مهتاب مهربان امید!ای ایمان!ای عشق! چرا ایمان گناه است؟چرا عشق و پرستشجرم است؟چرا می خواهند این نسلب هوشیار و شایسته و تشنه و پر وش را بی ایمان کنند؟چرا می پسندند که مرد علم و عقل،با عشق بیگانه گردد؟از پرستش دست کشد؟چرا؟علم بی عشق،عقل بی پرستش،جوانی بی ایمان،جوان بی عشق،نسل بی پرستش،عقل و علم بی ایمان،بی مسئولیّت،بی هدف چه خواهد بود؟وای!که چه زشت و سرد است،روح عالمی که بی درد است؛ شهء دمندی که نمی پرسد؛نسل جوانی که ایمان ندارد! چه رنج می برم و چه درد می کشم که می بینم این متولّیان خداناشناس بی درد و بی حسّ،پای این روح طغیانی پر هاب زیبای این نسل را،که فطرت اهورائی دارد و سرشت خدائی،در زنجیرهای آهنین می کشند؛و می کوشند تا با خاکش هم زنجیر کنند،تا پرواز نکند؛نگریزد؛پائی به بهشت باز نکند؛شمع را از محراب بردارند و در مجلس روضه بنشانند؛پروانه را از شمع دور سازند و لای کتاب ها و دفترها خشک کنند؛ را در قفس کنند و آزاده را به زندان افکنند؛و دل را از عشق به ماوراء زندگی و روزمرّگی خالی کنند،و آن را از و منفعت و حسد و ذلّت پر کنند.و به هر حال،انسان را«حیوانی ناطق»کنند و «مسخ»،و شهر را «طاعونی»،و زندگی را «استفراغ»،و بودن را لفظ موهومی،که جز موهوم های مجسّم را بس نیست. ...پایان ...



اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(1)

درخواست حذف اطلاعات

چه قدر ایمان خوب است!چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند!چه ستمکار مردمی هستند،این به ظاهر دوستداران بشر!دروغ می گویند،دروغ،نمی فهمند؛می فهمندو نمی خواهند؛نمی توانند بخواهند. اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟اگر عشق نباشد،زندگی را چه آتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟اگر انتظار ی، قائمی،موعودی در دل نباشد،ماندن برای چیست؟اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟اگر دیداری نباشد،دیدن چه سود؟و اگر بهشت نباشد،صبر بر رنج و تحمّل زندگی دوزخِ دنیا چرا؟اگر ساحل آن رود مقدّس نباشد،بردباری در عطش،از بهر چه؟ و من در شگفتم که آن ها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند،چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟ایمان چه جای زیبا و پر از عجایبی است؟این مذهبی ها یا لامذهب های معمول بازاری،خیال می کنند که جهان دیگر،در جای دیگری است!نه،جهان دیگر،در همین جهان است.[روایتی است در «اصول کافی»،که بهشت،در لای همین دنیا پیچیده است.]کوچه و بازارش در همین کوچه و بازارها،و شهرش در همین ا و باغ و آبادی و طوبی و روح و حور و پری و گل و میوه و شیر و عسلش،در همین زمین،همین شهر و دیار و در میان همین خلق است،و من آن را می بینم؛در آن گام می نهم،دم می زنم،با نانش سخن می گویم؛عطر خوش و آسمان پاک و کوه ها و صحراها و رودها و درخت ها و پریانش را،هر صبح و شام احساس می کنم.من اصلاً آن جا هم نم؛آدرسی هم در آن جا دارم،و خانه ای و خانمانی و دوستان و آشنایانی و زندگی ای و کاری و سرگرمی ای و روزگاری و شادی هائی و آرزوهائی... این را نه از روی تعبیرات شاعرانه می گویم،نه،این حقیقتی است که همه می دانند؛همه آن را حسّ کرده اند.هرکه با من محشور و معاشر است،می بیند که گاه چند روز و شب،چندین هفته و یا در هر شب و روز،چند ساعت و گاه در هر روز یکی دو ساعت،چند لحظه غیب می شوم.در میان جمعم و در گفت و گو با جمع،و ناگهان ت می شوم،و غایب می شوم،و می روم به جهانی دیگر.و این از چهره و چشم و حرکات و سکوت و نگاهم پیدا است؛همه می فهمند،همه می دانند،ادّعای تازه ای نیست. ادامه دارد...



من و عین القضات همدانی و ابوالعلاء مُعِرّی:(2)

درخواست حذف اطلاعات

تنهائی پس از این همه ش ت،آسان نیست.من اکنون احساس می کنم بر تلّ خا تری از همهء آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام؛و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم،و اعماق آسمان ت را می نگرم،و خود را می نگرم؛و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،این سؤال همواره در پیش نظرم پدیدار است،و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که،تو این جا چه می کنی؟امروز به خودم گفتم:«من احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم،که می گذرد»همین و همین! هیچ نمی فهمد که چه می کشم؟قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح،در هیچ تا آنجا نیست که بتوان پیشش نالید.سکوت بر سر این درد،مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد؛و احساس می کنم که همچون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم. «کویر»،آغاز این فصل دردناکی است که در کتاب روح من گشوده شده است.در این کویر،هیچ با من نیست.نه حتّی پدرم،که در یقین مذهبی خویش آرام و بی حیرت غنوده است.نه حتّی همسرم،که مرا با ملاک هائی می سنجد که گرچه برایم نیشتری است بر استخوان،امّا گاه در دل آرزو می که کاشکی در چنان دنیاهائی می توانستم بود.کاش در این دنیای خالی و در این زندگی خلوت،که هیچ کدام شان برایم هیچ ندارند؛چیزی می بود که مرا برای ماندن بهانه ای می بود،هرچند بد،هرچند زشت! من اکنون به «حماقت» نیز محتاجم و از آن نیز محروم! در زیر این آسمان می بینم که،عین القضات همدانی در سمت راستم و ابوالعلاء مُعِرّی در سمت چپم ایستاده اند؛و ما سه تن،بی آنکه با هم باشیم،با هم تنهائیم؛و زمان،ما سه همزبان را نیز هریک،در حصار قرنی جدا زندانی کرده است! ... پایان ...



به جای جلال الدّین،عین القضات:(1)

درخواست حذف اطلاعات

ای شمس تبریز،که بر جلال الدّین ت دی و کتابهایش را همه در آن است افکندی و فقه و زهدش،همه بر آب جنون انداختی،و کوه عقلی را،آتشفشان عشقی ساختی و مرد سکوتی را یک مثنوی سخن آموختی! من نیز «شمس تابانی» دارم که کتاب های مرا برگرفت و همه را بسوزاند،و دانستگی هایم را همه قربانی دلبستگی کررد،و اندوخته ها و آموخته هایم را همه در آن است زُمُرّدین،غرقه ساخت،و مثنوی ها سخنم آموخت.و هفتصد سال پس از کار تو،کاری دیگر کرد و آن شعله را که تو بر جان صید بزرگ و نیرومندت افکندی،او نیز بر جان ایت «صید وحشی اش» افکند،و دلش را بسوخت و مولوی اش کرد و مثنوی اش آموخت و شمع هستی اش را از آن آتش برافروخت. و اکنون ای شمس تبریز!ای آفتاب دل جلال الدّین!دیوانی در مدح آفتابم بسرایم و به پاس پنجه های زرّینش،که همواره بر های جان من می تابد و درونم را مالامال نور می سازد،دیوانی چنان بسرایم که دیوان جلال الدّین ات را به وی بازپس دهی،و از صید لاغری که کرده ای،پشیمان گردی.و افسوس خوری که به جای جلال الدّین،چرا «عین القضات»،در تیررس طلوع تو پدیدار نگشت؛و بر آفتاب من حسد ورزی و ندانی،و بی ثمر حسد می ورزی،که صید تو یک زاهد رام و یک عالم دین بود،و با نخستین تیر درافتاد و در خون غلطید،و صید آفتاب من،نه یک میش اهلی که یک گرگ وحشی بود.و صید تو،یک دام بود و رام؛و تو آمدی و افسار دین را و دهنهء عقل را و دستبند خدا را از گردن و دهن و دست و پایش برگرفتی؛و «رشتهء محبّت »را بر سرش بستی.و صید او،یک دد بود و ناآرام،که ردّ هیچ بندی بر گردنش خط نینداخته بود،و دهنه هرگز برنگرفته بود،و هیچ دستی بر دست و پایش دستبند نبسته بود. ادامه دارد...



به جای جلال الدّین،عین القضات:(2)

درخواست حذف اطلاعات

تو ای شمس تبریز!اگر در پی «عین القضات» می تاختی،عِرض خود می بردی و زحمت او روا نمی داشتی،که او نه صید دام تو بود،که خود،«شمس»ی چون تو بود و خود،جلال الدّین ها صید کرده بود و مولوی ها ساخته بود و مثنوی ها آموخته بود. چه ی باور می تواند کرد،که ی چون او،انتظار بکشد و بیهوده!او باشد و او آمده باشد و دیگری نه!این دیگری کیست؟ چه قدر خسته ام!پس این دیگری کیست؟او؟ او نیست.او اصلاً در این شهر وجود ندارد.آفتاب من،نه در مشرق است،نه در مغرب.در مشرق نیست،زیرا سالها است که از طلوعش گذشته است.از افق دور شده است؛به اوج آسمان آمده است؛در مغرب نیز نیست.او اهل غروب نیست؛او خورشید بی غروب من است.بر بالای سرت نمی تابد؟باید بر بالای سرم می ت د؛او به نصف النّهار عمر من رسیده است؛او به بلندترین قلّهء آسمان ارتفاع گرفته است؛من در ظهر آفتابم هستم...درست 12!امّا نمی دانم کجا است؟ آفتاب من بر سواحل عراق می تابد!پرتو سبز نورش بر نخلستان ها افتاده است!نخلستان ها؟چرا؟در نخلستان به سراغ ی رفته است؟ها!دانستم!در سرگذشت من خوانده است که شب ها،من در پناه سایهء نخل ها،از زندگی می گریزم.شنیده است که همواره تنهائی و خفقان،مرا به نخلستان می کشاند.او در پی من،در جست و جوی من،آهنگ یثرب کرده است؛سرزمینی که در آن نخل های ما است!آری،برای یافتن من،دیدار من،آهنگ نخلستان ها کرده است!از این است که می گویند روزها بیرون نمی آمده؛شب ها آشیانه اش را ترک می کرده است،و به تماشا می آمده است!چرا که او،شب ها از خانه به پناه نخلستان ها می گریزد. ... پایان ...



خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(1)

درخواست حذف اطلاعات

ناگهان، رس ی را که در بعثت همهء ان تاریخ بود،بر دوش جانم احساس .ندائی که طنین غیبی الهام را داشت،در دلم پیچید که: «ای راهب راستین این معبد!این پیرغلام خیانتکار بددل،تو را دو هزار و اند صد سال در چنگ سلطنت گرگ گرفته است؛و معبد را دو هزار و اند صد سال در دام تولیت روباه آورده؛و که نمی داند که این گرگ و روباه،فرزندان توأمان وی اند؟»! «ای در جامه پیجیده!برخیز و دست های پلید این لهب بد نهاد را قطع کن؛و زنش را – که هیزم کش و آتش افروز جهنّم او است – بران؛و این ماکیاولی بدگوهر کینه توز را،که گرگ و روباه می زاید،بکش.خود را از چنگ گرگ،و معبد را از دام روباه بِرَهان!ای زندانی؛موعود منتظر محراب، مصلوب قیصر!نقاب سیاه تاریخ را از چهرهء راستین ات برگیر»! «چشمهء سبز آب های خوشگوار را می شناسی.به سرزمینی که ابرهای ائی اسفند،از دل کوهستانی سخت،بهاری جاوید می رویاند،برو»! «کبوتران حرم،قاصدان خاموش آیات غیبی،تشنه اند.روح گرفتار معبد – که در این قرن های تهی،در این غربت سرشار،ندای آشناتی عشق را از قلب این جاهلیّت بیگانه،بر آسمان برداشته است – بی تاب است.منارهء معبد،این تنها قامت آسمانی فریاد،در زمین تنها است،و چشم بر میله های تقدیر تو،ای زندانی تاریخ»! همچون سایهء لرزان ابری رهگذر،بر ء تافتهء غربت این کویر افتادم؛و می نگرم تا در زیر این آسمان، ی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام،و بر پشت این زمین روانه کرده ام،برگیرد؟ ای شما جبرئیل پیام آور من!و تو ای مریم معصوم ستمدیدهء من! ادامه دارد...



خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(2)

درخواست حذف اطلاعات

فریسیان تب ار و جهودان بندهء زر،بردهء قیصر،تاجی از خار بر سرم نهاده اند،و بر قامت منارهء خاموش تو به صلیبم کشیده اند! جهان را پشت سر نهاده ام؛تاریخ را به پایان برده ام،و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم،همچون کوهی،از حرفهائی که برای نگفتن دارم،کوهی سنگین که بر ء جانم افتاده است؛و من،در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن،احساس می کنم که،مرگ تا حلقومم بالا آمده،و راه نفس را بر من بسته است. چه راحت و خوب است،حرف زدن وحشی ها.بچّه ها،جمله ندارند،کلمه حرف زنند؛یک صوت،یک هجا،یک اشاره. نمی توانم.چه دشوار و طاقت فرسا است،کشیدن بار مبتدا و خبر و فعل و فاعل و آن همه بار و بُنه های ضمیمه اش،آن هم برای گفتن یک حرف!حالا می فهمم که «ناله»چیست،«آه» چیست.این ها جمله های سنگین و صف های طولانی عبارت هایند،که چنین در هم فشرده اند و چه راحت، چه خوب!دلم می خواهد بنالم.جمله سازی را دیگر قادر نیستم.آه که چه نیازی است به نالیدن!راست می گفت رُزاس:«ای دل من!نمی دانی که چه لذّتی است در نالیدن!چه روشنائی و سبکی خوب و آسوده ای در پی دارد!...حتّی خدایان می نالند...حتّی گرگ صحرا می نالد...» امّا...چه بگویم؟غرور همهء وحشی ها،صحرانشین ها،گرگ ها،عقاب ها،ربّ النّوع های جنگ و قهرمانی،همهء تکبّر خدایان،همه را در حلقوم من ریخته اند! نه،من هرگز نمی نالم.قرن ها نالیدن بس است.می خواهم فریاد کنم.اگر نتوانستم،سکوت می کنم.خاموش مردن،بهتر از نالیدن است.نالیدن،فرزندان ماکیاولی پیر را مغرور می کند. در اینجا که منم،چه ی می داند که «بودن» نیز،همچون زیستن،طاقت فرسا است؟! ادامه دارد...



خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(3)

درخواست حذف اطلاعات

افسانهء من به پایان رسیده است؛و احساس می کنم که این آ ین منزل است؛دیگر نه بانگ کاروانی،دیگر نه آوای رحیلی!تنهائی،آرامگاه جاوید من است،و درد و سکوت،ه ن تنهائی جاودانهء من! سکوت نومید و غم رنگ مغرب،آرام و سنگین پیش می آید،و مرا همچون «سایهء آواره ای در کویر»،در خود کحو می کند.و آفرینش،باز در اقیانوسی از شب غرق می شود؛و شب همچنان بر عالم می نشیند،که گوئی هیچ گاه بر نخواهد خاست. روح زندانی معبد من،تشنهء قرن های بی پاران! کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلوده بازگردانده ام. شرم دارم که آن ها را به تو – که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکام،به دیدارم خواهی آمد – پس دهم. آن «گوهر شب چراغ بهشتی»را،«سنگ سیاه» کرده اند.[اشاره به سیاه شدن حجرالاسود که در اصل،سفید بوده و در اثر لمس منافقین،سیاه شده است] دوست دارم کوزه ها را همین جا بر این سنگ زنم،بشکنم. کوزه ای را پر از اشک کرده ام،و کوزه ای را پر از خون،این دو را نگاه می دارم. همچون «قطره ای بر نیلوفر»،شبنمی افتاده به چنگ شب حیات،آرام و بی نشان،در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ،نشسته ام؛و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام. پرستوهای بی بهار من،قاصدک های آواره در باد،بازگردید! و تو،تشنهء مجروح و عزیز من! چشم هایت را به من مدوز،ببند؛من از دیدن آنها رنج می برم. ... پایان ...



روحم را فلسفه و عرفان سیراب کرد(1)

درخواست حذف اطلاعات

روحم را،فلسفه و عرفان و ادبیّات و هنر و تاریخ و مذهب سیراب می کرد.حتّی در آن سالها که به خدا معتقد نبودمسالهائی که خدای مؤروثی ام را ش ته بودم و به خدای خویش،خدای جهان هنوز نرسیده بودم،و اصلِ ماوراء الطّبیعه را منکر بودم؛عمیق ترین لذّت هائی که مغز جانم را می نواخت و گرم می کرد،خواندن سرودها و متون نیایش های زیبای ادیان بود. در الواح سومری و بابلی و آکادی و در متون اوپانیشاد ها و اوستا و ادعیهء چینی های هزاران سال پیش و حتّی نیایش های سرخپوستان ی شمالی،سخنانی می یافتم،که جانم را خبر می کرد؛و زیبائی و جذبه ای احساس می ،که در آثار برجسته ترین نویسندگان رئالیست هم عصر و همزبان خودم نمی یافتم.در «زبور داود» و «کتاب جامعه» و «سرودهای اوپانیشاد»، شه ها و عاطفه های آشنائی می خواندم،که با تارهای نامرئی ادراک و احساسم،بازی مأنوس و خویشاوندی داشت.و هرگاه از آن ها به ش پیر و با اک و گی دوپاسان و بن جانسون رو می آوردم،ح ی را داشتم که از کنار محبوبش برخاسته باشد؛و پشت نیمکت مدرسه،به درس متخصّص اش گوش بدهد؛از مزرعه و کوه و دریا و دشت،به کارخانه و شهر و سینما و رستوران بازگردد.دانش،مرا هرروز نیرومندتر می کرد؛و هرچه نیرومندتر می شدم،خودآگاه تر و جهان آگاه تر می شدم.آگاهی ام بر طبیعت،مرا از زندان طبیعت آزاد می کرد؛و با آگاهی ام بر تاریخ، ام را از چنگش به در می بردم؛و همهء رنگ ها و طرح هایش را از جوهر خویش می زدودم؛و شناخت جامعهء بشری،آشنائی با جامعهء خودم،نژاد و محیط خاندانم،مرا از سلطنت اجتماع و سیطرهء محیط رهائی می داد؛و بر آن چه رعیّتش بودم،سلطنت می یافتم.و عرفان و مذهب،مرا از من به در می کرد. ادامه دارد...



روحم را فلسفه و عرفان سیراب کرد(2)

درخواست حذف اطلاعات

هرچه از زیردست های نیرومند این چهار آفریدگار خویش،خود را بیش تر نجات می دادم،بیش تر آفریدگار هر چهار می شدم؛و که می داند که در این رهائی ها،چه لذّتی است!هربار که یکی از بندهای این چهار زندان بزرگ را،از دست و پای جانم می ب ،همچون خواجه نصیر و بوعلی،در خلوت عظیم خویش،از شور پیروزی چرخ می خوردم؛و بر تخت سلطنت خویش،پلّه ای صعود می ؛و بر سر هستی فریاد می کشیدم؛و بر دهانهء این تونل خلوت و ت تاریخ،که انتهایش به سرزمین های افسانه می پیوندد،به قدرت و شوق،داد می کشیدم. بر روی این شبکهء تار عنکبوت جامعهء پیچ در پیچی که مرا همچون مگسی در خود می فشرد و می مکد،فریاد می کشیدم؛و سر در حلقوم خویش فرو می بردم؛و بر سر این منی که از همهء رنگ ها شسته بود،فریاد می زدم:«کجایند شاهان و شاهزادگان!که اگر از لذّت هائی که در اقلیم بی مرز تنهائی مان می بریم آگاه بودند،برای به دست آوردنش شمشیر می کشیدند!» از تاریک و روشن سحرگاهی که کاروان بشری،در فضای مه گون اساطیر به راه افتاد،با آن ها همراه شدم؛و همهء دنیای افسانه ها و جادوها و اسطوره ها را گشتم؛تا به مرز تاریخ رسیدم.و همهء تمدّن ها و ملّت های تاریخی را دیدم و شناختم؛و در همهء قرن ها با همه زیستم و در همهء معبدها نیایش . و در همهء مکتب ها با حکیمان و عالمان و ادیبان و شاعران و هنرمندان هم سخن شدم.و در محفل همهء ان حضور یافتم و رسیدم به حال،شرق را گشتم و غرب را گشتم؛و همگام با شه و احساس،گام به گام آمدم،تا رسیدم به تنهائی،به غربت،به کویر! ...پایان ...



کتمان عشق(1)

درخواست حذف اطلاعات

بگذار بدم بگویند؛بگذار رنجیده در من بنگرند؛بگذار مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام،متّهم کنند.چه نیازی است به این که خود را در برابر این نسل،تبرئه کنم؟چرا باید ضعف دفاع از خویش را برخود هموار کنم؟نمی کنم؛بگذار مرا روحی بشمارند که با زندگی آشتی کرده ام،و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده ام.دیگر رنجش تلخ و حتّی اتّهام این نسل،مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت.برع ،چه اطمینان آمیخته با لذّتی احساس می کنم،هنگامی که در چهرهء نسل جدید،موج خشم و سایهء بدبینی را نسبت به خویش می خوانم،که در من نیست. چه لذّتی می برده اند این فرقهء ملامتیّه!حال،معنی عمیق کار آن ها را خوب احساس می کنم.این مردان پارسا و پاک دل و دامنی که می کوشیدند تا مردم خویش را نسبت به خویش بدگمان کنند؛و به گونه ای رفتار می د تا آشنایان و خویشاوندان شان آنان را به آن چه از دل و دامان شان سخت به دور است،متّهم کنند. برای ی که شب ها تا آستانهء سحر،تنها در گوشهء اتاقش بیدار مانده و همهء هستی اش را در یاد او محو کرده است؛و شب ها و روزهای پیاپی،بی خواب و بی خوراک،بی گفت و شنود،دور از خویش و از دیگران همه،در خلوت آرام و دردناکش،با او در گفت و گو بوده است؛و به او می شیده است؛و نجوا می کرده است؛و زندگی را همه،به او س است؛و اندرونش را همه،به او داده است؛و رنگ زردش،از رنج درونش سخن می گوید؛و سکوت دردناکش،از غوغای دلش خبر می دهد؛و سردی آرام زندگی اش،سوز ناآرام روحش را حکایت می کند. چه لذّت بخش و اطمینان بخش و خوب است که به کوچه،پا که می نهد،در چشم مردم بخواند،که او را به بی دردی متّهم می کنند.در رفتار مردم ببیند که او را به کفر تهمت می زنند و مرد دنیایش می دانند،و مرد خور و خواب و راحت...این چنین است که خلوص مطلق فرا می رسد؛و ایمان،از غبار «ریا» دور می گردد؛و روح به عشقی زلال،و دل به احساسی ناب و بی لک و بی زنگ دست می یابد.چه،ایمان،هرچه پنهان تر است،پاک تر است؛و عشق،هرچه در پناه «کتمان» مخفی تر است،زلال تر است. ادامه دارد...



کتمان عشق(2)

درخواست حذف اطلاعات

«شاندل»این روح شگفتی که جز من،کمتر ی او را خوب میشناسد،هرشب با شهء معشوقه اش « اشاپل» در انتظار سپیده دم بیدار می ماند،و قصّه ها حکایت می کرد،و نغمه ها می نواخت و ترانه ها می سرود،و آهنگ ها می ساخت،و خلوت تنهائی اش را از او پر می کرد.و سحرگاه،در رهگذرش بر او که می گذشت،آن چنان می نمود که گوئی با او سروکاریش نیست! این چنین است که در دنیائی که همه چیز،و عزیزترین و مقدّس ترین چیزها،ایمان و عشق نیز همه رو به ابتذالِ«نمود»می رود؛کتمان،یعنی«بودی بی نمود»،چنان سرشار از خلوص و تقوا و قداست خدائی است که با همهء سختی ها و محرومیّت هایش،لذّتی ماورائی دارد. و این است که به نقل «عین القضات»:«مَن عَشَقَ و کَتَم ثُمّ عَفّ فَماتَ وَجَبَ لَهُ الجَنّه.»چرا بهشت برایش واجب است؟مگر نه بهشت،پاداش دوزخی است که در زندگی داریم؛و چه دوزخی در زندگی،دردناک تر و گدازان تر از کتمان ایمان؟و کتمان آتش در عمق روح،در های دل،در رشته های اعصاب،در راستین ترین و حقیقی ترین خود خویش؟ این رنج دیگری است؛با همهء رنج هائی که بودا برمیشمارد و می شناسد،نمی توان سنجید.رنج های دیگر،دردهائی است که بر یکی از اعضای جسم،یا یکی از ابعاد روح می ریزد.در غربت،«میل به وطن» در من جریحه دار می شود.در ذلّت،«خودخواهی من» جریحه دار می شود.در فقر،«هوس ثروتم»سرکوفته می شود.در گمنامی،«نامجوئی من»برآورده نمی شود.در یتیمی،«احساس پدری» و فرزندی محروم می ماند.در شلّاق،پشتم به درد می آید.در تب،بدنم می سوزد...در احتضار،میل به زندگی در من تهدید می شود.امّا...در اینجا این خودِ من،خودم،من،خود درد می کشد،رنج می برد،می سوزد؛و این جور دیگری است،چیز دیگری است. ادامه دارد...



کتمان عشق(3)

درخواست حذف اطلاعات

از این ها گذشته،بگذار حرف اصلی را بزنم.بسیاری دشواری ها،سوء تفاهم ها و ناگواری ها،از اینجا ناشی میشود که کلمات،تنها ابزار نمایش حالات و کشاکش هی پنهان درون آدمی اند؛و کلمات،ظرف هائی برچسب دار عمومی و مستعمل اند؛و به همان اندازه که برای بیان و انتقال مفاهیم و حالات متداولِ رایجِ عمومیِ مشترک،توانا و شایسته اند،برای انتقال آن چه عادّی و معمول نیست،عاجز و بیچاره اند. آدمیان،آدمیان کلّه قندی که همه شان کپیهء همند؛درست مثل ماشین جوجه کشی که صدها و صدها و صدها جوجهء یک رنگ و یک جور و یک اندازه بیرون می دهد،همه شان یک «گل» را یک جور می بینند،یک احساس از آن دارند؛گل برای همه شان یک معنی دارد؛و همه شان در برابر آن،یک جور متأثّرند.اگر در میان این آدمیان،یک انسان،انسانی از نوع دیگر بود،و آن گل را به گونهء دیگری دید،و از آن،احساسی دیگر داشت،کلمات برای او چه کاری می توانند کرد؟هیچ؛اصلاً کلمات خبردار نمی شوند؛و کلمات هم که خبردار نشوند،هیچ دیگری خبردار نخواهد شد و ...حتّی خود آن...زیرا خبر دادن و خبر یافتن،جز از طریق کلمات،ممکن نیست.چگونه؟مگر ممکن است نگاهی باشد و آن گل را به گوتهء دیگری ببیند؟آری،ممکن است.امّا من چگونه می توانم آن را بیان کنم؟مگر اکنون جز کلمات،ابزاری دارم؟همیشه چنین است.و چه سخت است که ی جز کلمه،چارهء دیگری نداشته باشد و...مستمعش هم جز از «رفتار» و «گفتار»،از راه دیگری سر در نمی آورد. ... پایان ...